5 ماهگی مهراد جونی وختنه سوری پسرم
2 آبان ماه 92 اولین عید غدیر پسرم
بچه ها شادی کنید، آمده عید غدیر باز گوید مادرم، قصه های دلپذیر
بار دیگر شهر ما، نور باران می شود بافروغ چلچراغ، شب چراغان می شود
باز هم امشب پدر، نقل و شیرینی خرید باز بوی عطرِ و گُل، می دهد پیغام عید
بنده خوب خدا، یار پیغمبر علی ع او امام اول است، بهترین رهبر علی ع
بانگ قرآن مجید، می رسد از کوچه ها مژده عید غدیر، شادی ما بچه ها
پسرم منتظر مهموناش نشسته، تا بیان سینه پسرموببوسن وعیدیهایی که مامان مونا تزیین کرده است رو بگیرن.

مهمونای گلمون:زنعمو فریبابا پیمانه،مامان مریم،خاله راضیه وبابا قاسم که با کادواشون مارو شرمنده کردن 


پسرم وقتی از حموم میاد روسری مدل دار هم می بنده تازگیا وقتی میری حموم خیلی اذیت میکنی نمیزاری سرتو بشورم![]()


بادستات محکم میزنی تو سر بابایی وبهت هیچی نمیگه ماشالا دستهای کوچولوت خیلی سنگینن.


خاطره ختنه کردن گل پسرم 
قبل از اینکه بریم پاهاتو مثل قدیما حنا گرفتم.
بابایی صبح زود رفت بیمارستان تا برامون وقت بگیره،ماهم با خاله راضیه،مامان مریم وخاله بتول بیمارستان مهدیه رفتیم،شما مثل پسرای خیلی شجاع نگاه میکردی تا ببینی خانوم دکتر داره چیکار میکنه ولی من نتونستم بمونم داخل اتاق واومدم بیرون وتو مثل آقاها گریه هم نکردی ولی بهمون گفتن برات شیاف بزاری چون توپولی هستی وتا 2ساعت یکسره گریه کردی کاشکی شیافو نمی زدم برات وکل برنامه هامون ریخت به هم واست اسفند دود کردیم موقعه ایی که اومدیم خونه ولی همش گریه کردی................تا پیپی کردی حالت اومد سرجاش

کادوی خاله راضیه بابت ختنه کردنت واولین لباس زمستونیتو تنت کردی تا اولین زمستون زندگیتو ببینی .یه ختنه سوری کوچولو خانوادگی برات گرفتم (مامان افسرینا وخاله بتول ومامان مریم ودایی مهدی بود که با کادواشون مارو شرمنده کردن عشقم)




5 ماهگی مهراد جونی وختنه سوری پسرم 



